|
بنادانی گرفتم کوره راهی
ندانستم که میافتم به چاهی
بدل گفتم رفیقی تا بمنزل
ندانستم رفیق نیمه راهی + نوشته شده در چهارشنبه 14 تیر1385 20:43 توسط شینا |
مجموعه ای می بایست از هر دو عالم روحانی و جسمانی که هم محبت و بندگی به کمال دارد و هم علم و معرفت به کمال داردتا بار امانت مردانه و عاشقانه در سفت جان کشند. حق- تعالی - چون اصناف موجودات می آفریداز دنیا و آخرت و بهشت و دوزخ وسایت گو ناگون در هر مقام به کار کرد .چون کار به خلقت آدم رسید گفت:((انی خالق بشرا من طین))خانه ی آب و گل آدم من میسازم بی واسطه که در او گنج معرفت تعبیه خواهم کرد . پس جبرئیل را بفرمود که برو از روی زمین یک مشت خاک بردار و بیاور.جبرئیل –علیه السلام- برفت خواست که یک مشت خاک بردارد.خاک سوگند بر داد:به عزت و ذوالجلالی حق که مرا مبر که من طاقت قرب ندارم و تاب آن نیارم . جبرئیل چون ذکر سوگند شنید به حضرت بازگشت.گفت:خداوندا تو داناتری. خاک تن در نمی دهد .میکائیل را بفرمود :تو برو.او برفت هم چنین سوگند بر داد . اسرافیل را فرمود :تو برو .او برفت هم چنین سوگند بر داد بازگشت.حق - تعالی -عزرائیل را بفرمود :برو اگر به طوع و رغبت نیاید به اکراه و اجبار برگیر و بیاور . عزرائیل بیامد و به قهر یک قبضه ی خاک از روی جمله ی زمین بر گرفت. جملگی ملایکه را در آن حالت انگشت تعجب در دندان تحیر بماند.الطاف الوهیت و حکمت ربوبیت به سر ملایکه فرو می گفت: (( انی اعلم ما لا تعلمون.)) شما چه دانید که ما را با این مشتی خاک ار ارل تا ابد چه کارها در پیش است؟ معذورید که شما را سر و کار با عشق نبوره است. روزکی چند صبر کنید تا من بر این یک مشت خاک دست کاری قدرت بنمایم.تا شما در این آئینه نقشهای بوقلمون بینید.اول نقش آن باشد که همه را سجده ی او باید کرد. پس از ابر کرم باران رحمت بر خاک آدم باریدو خاک را گل کرد و به ید قدرت در گل از گل دل کرد. از شبنم عشق خاک آدم گل شد/صد فتنه و شور در جهان حاصل شد سرنشتر عشق بر رگ روح زدند/یک قطره فروچکید و نامش دل شد جمله ی ملاً اعلی کروبی و روحانی در آن حالت متعجب وار می نگریستند که حضزت جلت به خداوندی خویش در آب و گل آدم چهل شباروز تصرف میکرد. گل آدم را در تخمیر انداخته که (( خلق الانسان من صلصالٍ کالفخار)) و در هر ذره ار آن گل دلی تعبیه می کرد و آنرا به نظر عنایت پرورش میداد و حکمت با ملایکه می گفت:شما در گل منگرید" در دل نگرید. هم چنین چهل هزار سال قالب آدم میان مکه و طایف افتاده بود. چون کار دل به این کمال رسید گوهری بود در خزانه ی غیب که آن را از نظر خازنان پنهان داشته بور و خزانه داری آن به خداونری خویش کرده فرمود که آن را هیچ خزانه لایق نیست اٍلا حضرت ما یا دل آدم"آن چه بود؟گوهر محبت بود که در صدف امانت معرفت تعبیه کرده بودند و بر ملک و ملکوت عرضه داشته هیچ کس استحقاق خزانگی و خزانه داری آن گوهر نیافته خزانگی آن را در دل آدم لایق بود که به آفتاب نظر پرورده بود و به خزانه داری آنجا آدم شایسته بود که چندین هزار سال از پرتو نور احدیت پرورش یافته بود . هر چند که ملائکه در آدم تفرس می کردند نمی دانستند که این چه مجموئه ای است؟تا ابلیس پرتبلیس بک باری گرد او طواف می کرد و بدان یک چشم اعورانه به او در می نگریست . پس چون ابلیس گرد جمله ی قالب آدم برآمد هر چیزی را که بد ید از او اثری بازدانست که چیست اما چون به دل رسید دل را بر مثال کوشکی یافت در پیش او از سینه میدانی ساخته چون سرای پادشاهان. هرچند کوشید که راهی یابد تا تا در اندرون دل در رود هیچ راه نیافت به خود گفت:هر چه دیدم سهل بود کار مشکل اینجاست .اگر ما را وقتی آفتی رسد از این شخص از این موضع تواند بود و اگر حق- تعالی- را با این قالب سر و کاری باشد یا تعبیه ای دارد در این موضع تواند داشت .با صد هزار اندیشه نومید ار در دل باز گشت. ابلیس را چون در دل آدم بار ندادند و دست رد به رویش بارنهادند مردود همه ی جهان گشت. ملائکه گفتند:چندین گاه است تا در این مشتی خاک به خداوندی خویش دست کاری می کنی و عالمی دیگر از این مشتی خاک بیافریدی و در آن خزاین بسیار دفین کردی و ما را بر هیچ اطلاعی ندادی و کس را از ما مخرم این واقه نساختی باری با ما بگوی این چه خواهد بود؟خطاب عزت در رسید که ((اٍنی جا عل فی الارض خلیفه)) من در زمین حضرت خداوندی را نایبی می آفرینم اما هنوز تمام نکرده ام . این چه شما می بینید خانه ی اوست و منزلگاه و تختگاه اوست . چون او را بر تخت خلافت نشانم جمله او را سجود کنید... + نوشته شده در جمعه 15 اردیبهشت1385 12:29 توسط شینا |
کوروش کبیر:
فرمان دادم بدنم را بدون تابوت و مومیایی به خاک سپارند تا اجزای بدنم ذرات خاک ایران را تشکیل دهد این متن رو یکی از دوستام برام فرستاده منم با اجازش چون خوشم اومد زدم تو وبلاگم + نوشته شده در سه شنبه 12 اردیبهشت1385 10:32 توسط شینا |
توحماسه ی ماندگار کردی .تاریخ با تو آغازمی شود . از تو قله هایی متولد شده اند که تا همیشه ی لحظه ها ماندگارند . دنیا بی نگاه تو تاریک می شود . تاریک تر از شب ازلی چشمانت . تو را اگر از لحظه ها بگیرد زمان به رگیجه ای مزمن مبتلا می شود . لحظه ها با گامهای تو شکل می گیرد . تصویرها زنده می شود . جنگلها از نگاه تو جوان می گردند . زمین ظریف ترین سیاره ی هستی می شود . تو فص ل مشترک کتاب های آسمانی هستی . آبشار قامتت زیبا ترین منظره ی انسانی است دره ها و قله ها می دانند تو روح کوهستانی . صدای گامهایت آهنگ جوانی کوهساران است .زندگی با تو آسمانی می شود . اسمان سرزمین تو بوی بیداری می دهد . وقتی از کمرکش دره ها و صخره ها عبور می کنی سنگها مهربان می شوند . آری ! ای شهربانوی قصه های قدیمی ! تو شاید نیمی از جهان باشی . هستی یعنی تو . قلم من وقتی به تومی رسد غرق غرور می شود . بال می شود پرمیگیرد نه نه عین پرواز می شود . تو آن قدرت نامرئی و آسمنی می شوی که در گوش قلمم حماسی ترین آیه ی مردانگی را نجوا می کنی آنگاه نفسی کوهستانی وجود مرا سرشار جوانی می کند . تو چیستی؟ ای شاه بیت غزلهای هستی! معمار مردان بزرگ تاریخی .تو نوش داروی خستگی ایلی . آغاز آیئنه هستی . ابتدای زندگی چشمه ای . موسیقی دلنشین((سیوانی)) .((شاهو)) شاهد شعرهای توست . به تو گفتگو می کند . تو سهم آرارات تا ماداکتور ما از تاریخی .با ما بمان . بی تو کردستان هیچستان می شود . کرمانشاه پادشاهی ندارد .ایلام همه اش آلام می شود .رنگین کمان پراهنت مرا سرشار مردانگی می کند و گیسوان بافته شده ات زیبا ترین کلاس حماسی ماست . با آن شمایل باستانی مطلع غزلهای من هستی . مردان مهاجم این گوهر قدیمی را می خواهند . بی صدا می آید "مبادا تاریخت را بفروشی!با من بمان این کفشهای بی نام و نسب کی لطف گالشهای تو را دارند . آن پیراهن و ان دامن آسمانی معراج مردان کرد است . با ما بمان . پیراهن و روسری عاریه ای را در آنسوی دیوار کرد بریز . وقت تنگ است . دیر اگر بجنبی کودکت تورا نخواهد شنلخت و راه دامنت را گم خواهد نمود . کودکان تو با دکمه های غربی مانتو ها و دامن ها آشنه نیستند و اگر آشنه هم باشند کرد نیستند . بوی پیراهن محلی تو روح کودکت را شکوفا می کند . دنیای ما را از ما نگیر . من تو را دوست دارم . تو تاریخ زنده فلات کردی . دیر اگر بجنبی تنها "تنهائی برایت می ماند . دیر اگر بجنبی فصل بلند پیراهنت به روز کوتاه دامن مبدل می شود . شب ازلی چشمانت به خورشید گرفتگی ((ریمل)) تبدیل می شود . ماه صورتت خاکریز ژلهای غربی می شود . کوه ها دیگر تو را نخواهند شناخت . خیابانها تو را با آن عینک دودی با کلای غربی اشتباه می گیرند . زمین نفرتی همیشگی از تو پیدا می کند . قلم کرد نیز پیراهنی آستین حلقه ای به تن می کند . قلم کرد نیز فنگی می شود . حنجره اش را ی فروشد و بر بام فریادش باران ((ودکا))را هورا می کشد . آه ای کتیبه ی زنده ! پشت مرز بازرگان زنان و مردان قبیله ابلیس در انتظار تو اند . تو سهم آسمان ما از تاریخی. با ما بمان ای همه ی ما . تمتم بودن فدای گل پیراهنت... + نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردین1385 22:24 توسط شینا |
+ نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین1385 16:56 توسط شینا |
|
| ||||||